محمد بن على ظهيرى سمرقندى
146
سندباد نامه ( فارسى )
و بدان روزگار بسر بردى . روزى اين صيّاد در كوهى به شكار رفته بود و بر اثر صيدى مىدويد « 1 » ، به در غارى رسيد ، شكافى ديد كه عسل از وى مىچكيد . بهتر نظر كرد ، نحل بسيار ديد در وى خانه « 2 » ساخته و روز و شب در آن « 3 » كوهسار از اطراف اشجار ، طلّى كه بر زهرات رياض و شجرات غياض افتد « 4 » ، اقتباس مىكردند و بر « 5 » گل و سنبل مىچريدند . روز بر اوراق نرگس مىغلتيدند و شب در سرادقات مسدّس كه از موم ساخته بودند ، مىخفتند . امير النّحل « 6 » براى سياست برسر و دربان از براى دفع آلودگان بر در « 7 » و شهدهاى مختلف الالوان « 8 » براى ذخيرهء زمستان مهيّا كرده . مرد چون آن بديد ، با خود گفت : بىهيچ رنجى ، پاى به گنجى فروشد و بىهيچ كوششى ، بخششى به چنگ آمد . « اصبت فالزم و وجدت فاغنم » 1 . هيچ رنجى ازين ناجحتر و هيچ علمى ازين صالحتر نخواهد بود . مصلحت آن بود كه هر روز ازين انگبين ، قدرى به شهر مىبرم و از بهاى آن مصالح معيشت مىسازم و حالى « 9 » ، وعايى كه داشت پر كرد و در شهر آورد و بر بقّالى عرضه كرد و بها قرار داد و انگبين در ترازو نهاد . بقّال خواست كه انگبين برسنجد و وزن آن معلوم كند ، قطرهاى انگبين بر زمين چكيد و بقّال را در دكان از براى دفع موشان ، راسويى بود ، دستآموز و بازيگر « 10 » كه ضرر دست موذيان « 11 » دفع كردى . چون قطرهء انگبين بديد ، بدويد و به زبان بليسيد . سگ صيّاد بر سبيل عادت ، راسو مشاهده كرد ، تضادّ « 12 » طبيعى و خلاف صنيعى در وى بجنبيد . در جست و راسو « 13 » را بكشت . بقّال چون راسو را كشته ديد ، از خشم « 14 » بر خود پيچيد ، سنگى بر سر سگ زد و از جان ، بىجان كرد . صيّاد چون آن حال مشاهده كرد ، شمشير بركشيد و دست بقّال بينداخت « 15 » . بازاريان « 16 » چون بقّال را بر آن صفت ديدند ، صيّاد را به زخم گرفتند و چندان بزدند كه هلاك شد « 17 » . خبر « 18 »
--> ( 1 ) . آتش : همى دويد ( 2 ) . آتش : آشيانه و خانه ( 3 ) . ازمير : « آن » ندارد ( 4 ) . ازمير : افتيدى ( 5 ) . ازمير : برگ ( 6 ) . آتش : و امير النّحل ( 7 ) . ازمير : دربان ، دفع آلودگان را بردر ( 8 ) . ازمير : مختلف الوان ( 9 ) . ازمير : « و ساعتى » اضافه دارد ( 10 ) . ازمير : بازيكن ( 11 ) . آتش : ضرر و شرّ موذيات ( 12 ) . ازمير : قضا ( 13 ) . آتش : راسوى ( 14 ) . ازمير : « از خشم » ندارد ( 15 ) . آتش : و بر دست بقّال زد و ببريد و بيرون انداخت ( 16 ) . ازمير : « بازاريان » ندارد ( 17 ) . ازمير : مرد هلاك شد ( 18 ) . آتش : اين خبر